تبلیغات
شعر ادبی - شعر قشنگ
 
شعر ادبی
حراجی ، فروشگاه لباس ، فروشگاه تاپ ، فروشگاه ساعت ، فروشگاه لوازم خانوادگی ،
چهارشنبه 24 اسفند 1390
دو تا شعر اول رو اکثرا خوندن اما شعر سوم رو نه

 

 

 

دو تا شعر اول رو اکثرا خوندن اما شعر سوم رو نه

 

پس اگه فکر می کنیم خوندید یه بار دیگه تا آخر بخونید 

 

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :  

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من كرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

 

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت  

 

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:  

 

من به تو خندیدم

 

چون كه می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

 

پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم

 

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیك

 

لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

 

گریه تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز

 

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تكرار كنان

 

می دهد آزارم

 

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

 

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

 

و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده

 

که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

 

 

 

دخترک خندید و

 

پسرک ماتش برد !

 

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

 

باغبان از پی او تند دوید

 

به خیالش می خواست،

 

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

 

از پسر پس گیرد !

 

غضب آلود به او غیظی کرد !

 

این وسط من بودم،

 

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

 

من که پیغمبر عشقی معصوم،

 

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

 

و لب و دندان ِ

 

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

 

و به خاک افتادم

 

چون رسولی ناکام !

 

هر دو را بغض ربود...

 

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

 

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

 

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

 

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

 

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

 

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

 

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

 

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر قشنگ،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 شهریور 1396 01:29 ق.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I find It truly helpful & it helped me out a lot.
I'm hoping to give something back and aid others such
as you helped me.
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:09 ب.ظ
Its not my first time to pay a quick visit this website,
i am visiting this website dailly and get pleasant data from here every day.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:07 ق.ظ
Hey there, You've done an incredible job.

I will certainly digg it and for my part recommend to my
friends. I am confident they'll be benefited from this web site.
سه شنبه 29 فروردین 1396 12:50 ق.ظ
After going over a handful of the articles on your web site,
I really appreciate your way of blogging. I bookmarked it to my bookmark website list and will be checking
back in the near future. Please visit my web site as well and let me know what you think.
یکشنبه 20 فروردین 1396 08:46 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot approximately this, such as you wrote the e-book in it or something.
I feel that you can do with some p.c. to pressure the message house
a bit, but instead of that, this is wonderful blog.

A fantastic read. I will definitely be back.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه